خرید بک لینک
دروغ نخواهم بگویم، یک اضطرابی در لایههای خیلی عمیقم هست که مرا میخورد. بیشتر وقتهایی که خانهام. و پناهم خوابیدن است. خوابیدنهای دمصبح، سر ظهر، و شب، به محض اینکه دوازده میشود. چیزی که باعث شده این اعتراف را بکنم هم همین خواب است. دیشب خواب دیدهام که به تراپیستم میگویم این روزها به همه اعلام میکنم خوبم و واقعاً هم خوبم اما دیگر مطمئن نیستم و بیشتر میترسم که خوب نباشم. دارم پشت چیزهای کوچک پنهان میشوم. نباید به پنهانشدن ادامه بدهم. یا شاید هم کمی ادامه بد نیست و باید الان بخوابم...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:17

عمه برایم مربای زرشک دستسازش را فرستاده. به رنگ قرمز روشن، با خلال پستههای محبوبش. توی شیشهای که دربش میگوید برای سس مهرام بوده است. عجب محبتی. دلم قنج میرود. مربا. زرشک. اینکه از مکالمهٔ تلفنی پانزده دقیقهای یک سال و نیم پیش، خاطرت مانده باشد که چه ارادتی به آن دارم. وقت خوردن صبحانه و لذت بردن از آن، با خودم فکر میکنم که شاید نباید از همهٔ ترسهایم در اتاق درمان حرف بزنم. شاید باید بعضی از آنها را در خودم و برای خودم نگه دارم. باید بگذارم خوب رنجدیده شوند و پخته شوند و بعدها به چیز دیگری تبدیل شوند. شاید به چیز بهتری. دیشب در صحبتهای جمعی پس از اکران فیلم، گریهام گرفت. بحث مثل همیشه از مهاجرت بود و من یک جایی، به خانوادهام فکر کردم و به اینکه نمیخواهم مثل مامان و بابا، از خواهر و برادرهایم دور بشوم، انقدر دور. به اینکه این از بزرگترین ترسهای من است. بعد چشمهایم خیس شد. بعد لقمهٔ بعدی مربای زرشک عمه را فرو دادم. شاید از ترسها حتی نباید خطی بنویسم. باید مثل گنجی گرانبها توی سینهام نگهشان دارم و هر ثانیه لذت بردن از کنار آنها بودن را، آمیخته به رنج آشنایی کنم. شاید.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:17

باید بخوانم. باید بسیار بخوانم. از داستان، از کارگردانی، از شهر و نظریۀ اجتماعی، از تفسیر فرهنگ ها، از شنیدن شهر، این شهر لعنتی، از روزها در راه، از کیارستمی، از مشروطه، از بیست و هشت مرداد، از مصدق، از گریز از آزادی... باید بسیار بخوانم و مگر می شود این ذهن مغشوش را آرام کرد؟ در آرام ترین حالت خودم هم که هستم باز هم خواندن و متمرکز ماندن سخت است. در دلم چیزی می جوشد و گوشی را برمی دارم. الکی. با اینکه هیچ خبری نیست. می ترسم نکند خبری باشد؟ آخر چه خبری؟ محصول همین گوشی هاست که ذهن عادت کرده روزی شش ساعت محتوای رنگی و سریع و جالب ببیند. تربیتش یادش رفته که بایستد روی صفحه های کاهی کتاب و خط های ریز را بخواند و هر دو صفحه یک بار یک چیز جالب دستش را بگیرد. دلم می خواهد خودم را توی یک کتابخانه ای، توی کتابخانه ها حبس کنم. دلم می خواهد هیچ کار دیگری نداشته باشم جز خواندن. ولعی دارم که پاسخ ندادن به آن گردن هیچکس نیست جز خودم و آن هم معلوم نیست چرا... وا هم که بدهم، مثل اکثر روزها، وقت خالی ام را سریال ها پر می کنند که به هیچ دردم نمی خورند. حتی پلی کردن فیلم تارکوفسکی هم سخت است. پلی کردن مستند گلستان سخت است. انجام دادن هر کار جدی و به درد بخور سخت است هرچند که می تواند برای روح من مثل یک تفریح باشد. انگار برای همۀ این ها باید یک اجبار در کار باشد. فیلم فریدون رهنما را چند هفته پیش خانۀ دوستی دیدم. صد سال بود که می خواستم ببینم و نمی دیدم و گفتم با هم ببینیم در شبی که با هم بودیم. و تا اواسطش انقدر سخت بود که مطمئن بودم اگر تنها بودم، نامردی می کردم و فیلم را می پیچاندم. اما بعد آنقدر آنقدر آنقدر لذت بردم که مزه اش هنوز زیر زبانم است و همه اش گفتم آخر چرا زودتر ندیدم این فیلم را؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 13:59

صفحه بندی